تقویت سئوی سایت با بکلینک قوی
وبسایت داری؟ پیجمو فالو کن!
میخوای از اخبار سئو و گوگل عقب نمونی؟
ساخت وبلاگ ویژه با درج لینک
دیشب، در طی گشت و گذارهایم در اینستاگرام عکس دختر جوانی را دیدم که مطابق عرف فوت شدن، نامش را با یک فونت طلایی رنگ نوشته بودند. عکسش را هم در یک قاب، که احتمالاً با ابزار ماسک درست شده بوده، قرار داده بودند. در چهره دختر نمیتوانستی بیش از هفده یا هجده سال زندگی پیدا کنی.
بعد از دیدن آن عکس، اتفاقی در من افتاده که نمیدانم چیست؟
خود مرگ، خیلی وقت است که دیگر برایم شوکهکننده نیست. وقتی از هفده هجده سالگی پای کتابهای هدایت، کامو بنشینی، دیگر از مرگ نخواهی ترسید. اصلاً مرگ ترسی ندارد. به قول اپیکور که میگوید:
"آنجا که من هستم مرگ نیست، آنجا که مرگ هست، من نیستم."
ما که نه مرگ را میفهمیم، نه درد میکشیم. اما دیگران چه؟ مرگ بیشتر برای دیگران دردناک است تا برای خودمان. و چه کشیده است مادری که هفت روز است که دخترش در خانه نیست.
وقتی به دوستی که این عکس را منتشر کرده بود تسلیت گفتم، گفت:
"هنوز باورم نمیشه، عین خواب میمونه."
و او هنوز منتظر است از این کابوس بیدار شود. مثل وقتهایی که در خیالمان یکی از عزیزانمان را مرده میپنداریم و شروع به فکر کردن به بعد از آن واقعاً میکنیم.
اینکه چطور زندگی نابود میشود. اینکه بعد از او، چه چیزهایی هست که ما را تسکین دهد. اینکه چطور میتوانیم از این اندک زندگی که با او داریم استفاده کنیم. اینکه دلمان میخواهد به او بگوییم که چقدر دوستش داریم، شاید حتی دلمان بخواهد بار دیگر او را در آغوش بگیریم. و گاه اگر چند وقتی باشد که با او حرف نمیزنیم، به خاطر هر چیزی دلمان میخواهد صدایش را بشنویم.
ما میتوانیم از این خواب بیدار شویم.
سال پیش، در اتاق فرمان تئاتر دکارت که بودم، دختری که در اتاق فرمان بود، از روزی میگفت که خالهای که بسیار دوستش داشته، ناگهان مرده... او میگفت که من کمی شبیه به خالهاش هستم. میگفت باید از این چهاردیواری که خودم برای خودم درست کردم بیرون بروم. میگفت این خیلی دردناک است که کسی نتوانسته در زندگی او را دوست داشته باشد.
میگفت مدت کوتاهی به پسری ابراز علاقه کرده اما پسر به خاطر اینکه او پیش از آن با هیچ پسری در ارتباط نبوده، طردش کرده. او میگفت که من نباید اینطور باشم.
آن وقت زندگیام کمی تکان خورد. نه فقط برای اینکه با کسی وارد رابطه شوم، میخواستم دیگران زنده بودنم را حس کنند.
یا زمانی که خواهر مدیس مرد، بیست و پنج سال داشت. دقیقاً همین سنی که من حالا دارم. او هم رفت و هزار و یک علامت سؤال در ذهن اطرافیانش جا گذاشت. اما و اگرهایی که هیچ رقمه نمیتوانی نتیجهشان را ببینی.
شاید فرق بین مرده و زنده همین است: امکانهایی که قابلیت تبدیل شدن به بخشی از زندگی را دارند. اگر دوست دارد نویسنده شود، یا میشود یا نمیشود. اگر دوست دارد پولدار شود، یا میشود یا نمیشود. یا هر چیز دیگری. اما وقتی که مرده، نمیتواند پولدار شود، نمیتواند نویسنده شود، نمیتواند زنده شود...
او رفته، حتی دیگر نمیتواند برود.
شاید پیش از اینکه برود خواسته کاری انجام دهد. مثلاً تشنهاش بوده، یا دلش میخواسته به فلانی زنگ بزند. شاید دلش لک زده بود که به شیرینیهایی که در یخچال است سری بزند و بیآنکه کسی بفهمد کمی از آن را بخورد. شاید دلش میخواسته با دوستانش به سفر رود، مادر شود، زندگی کند، نوههایش را ببیند، با آنها بازی کند، پیر شود و بعد، وقتی که همه کسانی که با آنها بزرگ شده است فوت شدند، او هم فوت شود.
اما حالا حتی نمیتواند این کار را انجام دهد. او هیچ راهی برای ادامه زندگی ندارد. هیچ راهی برای مردن ندارد. هیچ راهی برای توقف ذهن نزدیکانش ندارد. آنها هرجا و هر لحظه به او فکر میکنند. حتی ناخودآگاه.
آنها میخواهند همه امکانهایی که او نرفت را در ذهن خودشان داشته باشند. اگر هم خیلی مایل به انجام این کار نباشند، نهایتاً چند وقتی این کار را انجام میدهند و بعد...
دیگر متعلق به اینجا نیستی.
زندگی کردن با کسانی که نیستند، با چیزهایی که نیستند، با پوچی، سخت است. گمان نمیکنم هیچگاه برای از دست دادن عزیزانم آماده شوم. اما مگر راهی برای جلوگیری از آن هست؟ نمیدانم. شاید اینکه خودم زودتر از آنها این زندگی را ترک کنم.
اما من هنوز بینهایت امکان دارم. باید این امکانها به حداقلی برسند، و الا بعد از من، ذهن آنها دائم درگیر این است که من میتوانستم چه شوم، میتوانستم چه نشوم.
انگار چارهای نیست. برای اینکه حال اطرافیانم بد نشود، انگار باید زندگی کنم.
تقویت سئوی سایت با بکلینک قوی
مشاهده